
و مىفرمايد: فكر مىكنيد ايمان آوردهايد و موحد هستيد، ولى در اشتباه بوده و هنوز به حقيقت ايمان و توحيد نرسيدهايد و در عالم شرك مىباشيد و اين هم نتيجه غفلت از دعوت آيات و نشانههاست. اگر دعوت آيات و نشانهها را بفهميد و به آنچه دعوت مىكنند، متوجه بوده و آنچه را كه ارائه مىنمايند، ببينيد و همراه آنها پيش برويد، به اصل ايمان و حقيت توحيد مىرسيد. پس بخود آييد و متبه باشيد.
/* /*]]>*/
طبع بسیار مهمه . به دلیل اینکه مبنای سلوک هر شخص بر اساس طبعش هست که تقسیم بندی می شود به جمالی و جلالی . این طبع را بعضی ها در مورد حرکت استکمالیۀ روحی در نظر نگرفته اند و می گفتند که : از نفس شروع می شه . از نظر حقیر ، طبع جزء سیر استکمالیه است . چرا که انسان اگر طبع را نشناسه نفس رو نمی تونه بشناسه .
مرحلۀ اول را طبع گفتند . مرحلۀ بعد را نفس گفتند . مرحلۀ بعد از نفس را عقل گفتند . مرحلۀ بعد از عقل را روح گفتند . و بعد از روح عالم قلبی و بعد از عالم قلب عالم خفی ، عالم سرّ و بعد عالم اخفا است .
در این تقسیم بندی بعضی ها تقسیم بندی دیگری کردند و گفتند ابتدا نفس بعد دل . بعد از دل روح است بعد از روح سرّ و بعد از سرّ ، سرّ المستتر است .
« این مباحث کاملاً تخصصی است و ولی ناگذیراً و ناچاراً ، انسانی که حرکت به طرف عالم کمالات بخواهد پیدا کنه و بخواهد نوعی حرکت داشته باشه ؛ قطعاً و یقیناً هم آگاهی باید پیدا کنه >>> نسبت به این مباحث . و آمادگی پیدا کنه که انشاءالله این سیر را بگذرونه . چرا که اگر این سیر را نگذرونه ، نمی تونه بر خودش مسلط بشه و استیلاء و تصرف بر نفسش پیدا کنه »
انتباه چیه ؟! >>> انتباه از بالا به پایین صورت می گیره . ببینید ، ما عموماً به دلیل ضعفی که در وجودمون وجود داره ، بین خدا و خودمون مقایسه می کنیم که چی شد که یک کسی یکدفعه بیدار شد !
بعضی از مواقع بدون بهانه خداوند یقظه میده به انسان . اینکه ما می گیم اگر فلان کار را کرده ای ، فلان پاداش را به تو می دهیم و اگر فلان کار را نکردی فلان تنبیه را برای تو می گذاریم . این چیه ؟!
این صحبت ما انسان هاست ! ولی کسی که ادعای تکامل اکمل را می کند ؛ کسی که نام خود را کریم می گذارد ، کسی که می گوید من رحمانم رحیمم ، قطعاً دنبال مسئله ای نمی گرده .
« حدیث قدسی داریم که : ← خداوند به دنبال بهانه می گرده که انسانها را بگیره وارد بهشت کنه »
روز قیامت خدا می گه .... ← نه ، این اینقدر اشک برای فاطمه ام ریخته . پس اعمال بدش را می بخشیم . این در دیدگاه و زاویۀ رحمانیت خداونده . و خدا نکنه در دایرۀ قهّاریت و عدالت خداوند باشه . اولینش که انسان را می سوزاند اینه که در روز قیامت اعمال انسان را می خونند و می گند فلان گناه را در فلان جا انجام داده . خدا می گه ← نه ، این نبوده . ادامه می دهند و دوباره خدا می گه ← نه ، این نبوده . می گویند به جایی می رسه انسان ، آنقدر شرمنده می شه که می گه مرا در لهیب ها و آتش ها باید بیندازید تا اینقدر دیگه شرمندۀ خدای خودم نباشم !
یعنی حاضره در بد ترین عذاب ها قرار بگیره . ولی خدا نکنه شیعه ای در برابر خدا شرمنده بشه . اون حالت حسرت و خجلت اونقدر زیاد هست که می گه حاضرم با تمام جانم وارد اون عذاب الهی بشم ؛ ولی دیگه بیشتر از این شرمندۀ خداوند نشم .
وقتی که انسان حرکت می کنه ، هر زمانی ، یک لحظه ای برای فردی آن زمانه که شمسش از را برسه . زمانش مشخص نیست . مکانش مشخص نیست ؛ ولی اصولاً در ازمنه و امکنۀ مقدس بوده که به طرف ، یقظه و بیداری زدند . دلیلش را عرفا گفتند . شاید در طول زمان حیاتش یا نَفَسی برایش زدند یا دعای پدر و مادر یا اساتیدش برایش کردند یا اجدادش کردند ! یا اینکه خیری انجام داده به صورت انعکاس آن خیر باعث می شه که انتباه برای شخص ایجاد بشه . من معتقد نیستم ؛ چون ممکنه طرف بگه من اصلاً خدایی را قبول نداشتم . اهل فساد بوده ام و یکدفعه خداوند یقظه ام را زد .
پس خداوند رحمن و رحیم به دنبال بهانه می گردد که انسان را در جاذبۀ کمال قرار بدهد . بعضی از اهل دل می گند که : خداوند یک کمندی داره ( حالا اینا تمثیله ) که توی هستی می گردونه . مثل این قلّاب سنگ هایی که قدیما بود . این را می گردونه و این جاذبۀ کمال هر دفعه ای یکی را می گیره و می بره . مثل مغناطیس . این را می گند کمند ولایته . این جاذبۀ کماله . این دیگه دست خودت نیست . می بره ؛ چه بخواهی و چه نخواهی .
جذبۀ الهی این طوره . میاد می کَنه و می بره . یکدفعه می بینی کسی که تابلوی وجودش شهوت و هوس و ... بوده جذبۀ الهی میاد و می بره . نگاه می کنه انسان ، می بینه آروم آروم قیافۀ فرد تغییر پیدا کرده . مثل فردی که به مواد مخدر روی میاره ، آروم آروم لباش سیاه می شه . دندوناش می ریزه . چشمش یه حالت دیگه ای پیدا می کنه . ته صداش لرزش خاصی پیدا می کنه و ... . در مسائل الهی هم همینطوره . آرام آرام وقتی جذبات الهی شامل حال آن انسان می شود و به کمند زلف یار می رسد و امیرالمؤمنین وجودش را می کَنند و با خودشون می برند ، حالا ظاهرش جسمانیه . در شهرشه . رفت و آمد می کنه . ولی دلش را سپرده به کس دیگه ای . این جذبۀ الهیه . عالم روحی و عالم الهی نیز یه حال دیگه ای به انسان می دهد . رخ انسان ، شکل انسان عوض می شه . عده ای فکر می کنند حالا طرف ریش می گذاره . نه . باطناً نگاه می کنی یک نورانیتی در فرد ایجاد می شه . حالت چشم انسان تغییر پیدا می کنه . نفس انسان تغییر پیدا می کنه ، نوع گویش انسان تغییر پیدا می کنه . راه رفتن سالک تغییر پیدا می کند و بعضی از بزرگان گفتند ضربان قلبش تغییر پیدا می کنه یعنی متابولیسم کل وجود انسان ، اعصاب سمپاتیک و پارا سمپاتیک انسان ، روان خودآگاه و ناخودآگاه انسان به یک کانونی توجه دارد و آن هم چیزی به نام خداست .
درد انسان درد خداست .
اگر تمام هستی رو رقم بزنی اکسیر اعظم و کبریت احمر خود خداونده . خودی که تمام هستی دنبال دردش می گردند . خوش آن دردی که درمانش تو باشی * خوش آن وصلی که هجرانش تو باشی .
همه چیز در جاذبۀ کمال یک رنگ و شکل گیری پیدا می کنه . درسته که سالک گرفتاره نفسه ، درسته که اذیت میشه ، در مراحل نفسی در مراحل عقلی ولی نهایت امر اینکه در این جاذبه قرار گرفته و این کمند آن رو می بره :
رشته ای برگردنم افکنده دوست *** می کشد آنجا که خاطر خواه اوست
ابتدای یقظه است . اگر طلب بگیم پس رشته ای وجود نداره . چون طلب آرام آرام ، مسئلۀ همت ، مسئلۀ مدد و مسئلۀ اراده درش همراهه . ولی مسئلۀ یقظه از عالم بالا به پایینه . حرکتی است که بدون بهانه انسان رو در سر بازار عشق می خرند و می برند .
در زمانی که انسان باور کند در مرحلۀ مِن روحی هست . تا زمانی که به روح کل دسترسی پیدا نکرده است و به روح اعظم و اکبر دسترسی پیدا نکرده است ؛ این یقظه و انتباه وقتی ایجاد می شه ، اثر و مکانیزمش این هست که انسان باور می کنه در نمودار قوس نزول و صعود در مرتبۀ نازلی قرار گرفته . همین طور به خود می گه چقدر پایینم . چقدر پستم . در مرحلۀ حرکت وقتی انسان مراحل طبعب و نفسی را می گذرونه ؛ از مرحلۀ نفس امّاره تا آخرین مرحلۀ نفس نامیه یا مطمئنّه که به مرزهای زکیّه ، راضیّه و مرضیّه می رسه ؛ وقتی که بعد از آن وارد مرحلۀ عقلی می شه ، از عقل اول تا عقل آخر و عقل فعّال می رسه ، بعد از آن وارد عالم روح می شه . از روح سفلیه به روح علویّه یا از روح ادنی به روح اعلی کشیده می شه . وقتی مراحل روحی را یکی یکی پشت سر میگذاره و در عالم عقلی و قلبی که این مرحلۀ برخورد عالم کثرت و وحدت است ، اینجاست که سالک پایی بلند می کند و اون طرف عالم کثرات می گذارد . وقتی که از عالم ملکی در می آید و چیزی به نام ملکوت را حسّ می کنه ؛ همین قالبی که اگه بهش غذایی نرسه ضعف می کنه ، حالتی ایجاد می شه که می تونه ملکوت اعلی را تماشا بکنه ! وقتی عالم روح را طی می کنه ، آروم آروم به ملکوت دسترسی پیدا می کنه . می بینه نه این صورتها یک صورت بی خودی بود !
آیۀ 7 سورۀ روم : این عالم که عالم ظاهری نیست ! پشتش عوالمی را گذاشتند . برای اونهایی که اهل باطن هستند . اهل سلوک هستند . اهل صورت باید همین صورتها را ببینند . حواسش تو اینه که آیا آرایشش کامله که بره بیرون ؟! حواسش تو نقشه .
زه عشق نا تمام ما جمال یار مستغنی است *** به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت یار زیبا را ؟!
ما در چه مرحله ای از این مراحل هستیم ؟
کی به سرّ می رسیم ؟! کی به مرحلۀ خفی می رسیم ؟! کی به عالم اخفا دسترسی پیدا می کنیم ؟!
تدبر و تأمل و تفکر بهترین حالت برای ایجاد یقظه برای انسانه که یه کمی هم فکر کنه که دراین مقامات روحی چه جوری می تونه حرکت بکنه ؟
کاهلی تا کی ؟ دمی در کار شو *** کاروان رفتند دست و بال شو *** تا به همراهان خود یارت کنم .
آنهایی که در دل شب بلند شدند و خدا را صدا زدند . آنهایی که انجام واجبات و ترک محرمات کردند کمیلشون در این رهگذر لنگ موند ؛ وای به حال انسانهای خواب آلودۀ چرتی که هنوز مونده که بره یا نره !!! آیا این خط را بره یا اون خط را بره !!!
یه دقیقه فکر بکنیم ... این همه عوالم ...
( لطایف سبعی روحی که ذکر شد ) را با عمرهای کوتاه ما چه جوری می تونیم طی بکنیم ؟! وای به حال اون وقتی که روی سنگ مرده شور خونه دارند آدم را می شورند و یاد حرفهای حقیر و از این صحبتها بیفتی ؟!
دفتر زندگی رو وقتی بستند دیگه فرصت حرکت نیست !
خدا رحمت کنه ، استاد ما ( آیت الله کشمیری ) ریشهای بلندی داشت . شونه بهش نمی زد ! فرصت نمی کرد . بهشون می گفتند آقاجون چرا این ریشها را یه صفایی نمی دید ؟! فرموده بودند که کارهای واجب تر از اینها دارم .
یک ساعت کلاس می خواد بره 2 ساعت آرایش می کنه . این کی می تونه سالک باشه ؟! کثرات را بکَنید و از خودتون دور کنید . تا زمانی که انسان اسیر این تعلقات هست نمی تونه پرواز کنه . این قیودات ، این نفسانیات ، این هواجس ... باعث شد ما بمونیم در راه !
مثال خوبیه این بالن ها ... تا زمانی که این کیسه های شنی را پایین نیندازی بالن به هوا نمی ره .
یکی از اولیاء برای من تعریف کرد که : در همین تکیۀ تخت پولادی . جوانی بهش یقظه خورده بود . گفته بودن اگه بیای اینجا و متوسل بشی به حضرات معصومین و از اولیایی که اینجا هستند استمداد کنی . می تونی امام زمانت را ببینی . حرکتی که صادقانه باشه را خداوند دوست داره . شروع کرد به توسلات و انجام واجبات و ترک محرمات . چند روز بعد دیده بود یک بوی عطری میاد و یک آقایی هم میاد و از اینجا رد می شه . چند روز دیگه دیده بود نورانیتی در اینجا هست . رفته بود نزد استادش و گفته بود که یک همچین حالتیه . فرموده بود : ملکات روحی شروع می خواد بشه ! چون یا چشم باز می شه یا شامه باز می شه یا گوش باز می شه و صداهایی را می شنوه یا در عالم خواب ، خوابهای خوبی را انسان می بینه . اینها نقل و نبات راه هستند . اینها را میدند که بگویند ما هوات را داریم . راه را درست اومدی . داریم میبینیمت . می گه عصر بود . به طرف قبله ایستاده بودم . گفتم السلام علیک یا صاحب الزمان ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) . گفتند سلامٌ علیک و رحمة الله . تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن . برگشتم دیدم یک بلند قدی دستار به سری به سر ایستاده . دیدم لبخند می زنند . دم در اتاق . وارد شدند . دستشون را انداختند دور گردنم . قلب مبارکشون را چسباندند به قلبم و گفتند خیلی وقته منتظر منی . اینکه دیر اومدم به خاطر این بود که تکامل پیدا نکرده بودی . باید صاف تر می شدی . اومدم پیش استادم گفتم : استا یک همچین جریانی برای من اتفاق افتاده . استادش گفته بود : گفتم که باز شدی ولی نگفتم که این توهمات را پیدا کنی ! حالا حالا ها باید راه بری تا برسی . گفتم عجب ما در توهم قرار گرفته ایم . برگشتم . دوباره یک روز عصر بود گفتم السلام علیک یا بقیة الله . شنیدم سلامٌ علیک و رحمة الله . گفتم آقا تو را به خدا برو . الآن دوباره برمی گردم پیش استادم می گه اینا توهمه . گفته بودند برو به استادت سلام منو برسون و بگو من به آدمهایی که ساده هستند و صادق هستند زودتر می رسم . تو هنوز نشستی می گی وحدت در اینه و کثرت در اینه و برا خودت ضرب ضربا سر هم می کنی ؟! برو بهش بگو توهم نیست . گفته بود آقا باور نمی کنه . گفته بودند این نشونی را بهش بگو ..... می گفت رفتم پیش استادم و گفتم استاد می دونم دوباره می گی توهمه ولی به این نشونی ... و گفته بود . استادش زده بود تو سرش و گفته بود خاک برسر من کنم . 70 ساله دارم درس عرفان می دم این توفیقی که نصیب تو شد نصیب من نشده .
خدا می دونه یار دور نیست !
خدا وقتی دست انسان را می گیره بدون بهانه می گیره !
درِ خونۀ خدا می ریم صادقانه بریم . ( یار بی پرده از در و دیوار در تجلّی است یا اولی الابصار ... )
داستان داستان عشقه . داستان اخلاصه . یک لحظه از درونت تهی بشو آن لحظه می بینی که پیدا می شه ...
آخر از خود یک قدم برتر گذار *** این خیالات هبا از سر گذار *** کام دنیا را به گاو وخر گذار *** یک نماز از شوق چون جعفر گذار *** تا به خلد عشق طیّارت کنم .
تا درون خودت را آماده نکنی فایده نداره . تا انسان پاک پاک نشه انسان نمی تونه بره بالا .
پایان جلسۀ دوم