تبليغاتX
راهی به سوی مهتاب - یقظه 2-3
آمار و امكانات
تعداد بازديدها :

راهی به سوی مهتاب
آخرین عکس های فتوبلاگ من

طراح قالب

طراح قالب : اسحاق مافي
تبليغات
پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به اين وبلاگ خوش آمديد . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ ياري رسانيد .



جلسۀ سوّم / 2  >>> رهایش از غفلت

غفلت اون چیزیه که بشر را نابود کرده . داستانی که زندگیه انسان را نابود کرده . داستان بر سر اینه که چرا انسان وقتی که باور می کنه خدایی وجود داره . یک معادی هست . پیغمبری وجود داره . ارسال رسل الهی ، ازال کتب الهی وجود دارند . سؤال اینه که پس چرا انسان عمل نمی کنه . با توجه به اینکه می داند خدایی و ائمه ای ، انبیایی و معادی وجود داره . اصلش را لغت غفلت می گند . انسان غافل می شه . آقا مگه این افرادی که در بازار خرید و فروش می کنند ولی ربا می خورند ، نمی دونند که این ربا حرومه ؟! پس چرا می خورند ؟ ولی مثالی براتون می زنم :

یک موقعی یکی از این افراد جاهلی که خودش به اصطلاح معروف سری تو سرا داشته و عمرش را با الواطی و با اراذل بوده ، می خواسته دختر شوهر بده . هرچی داماد می آمده و می رفته ، می گفته نه ! گفته بودند که : تو کی را می خواهی که دامادت بشه ؟ گفته بود : یه آدمی که راستی و درستی کرده باشه . یه آدم با تقوا می خوام . تعججب کرده بودند . تو که خودت اهل ویرانگی و اهل این طرف و اون طرف و نمی دونم اهل نشست با اراذل ... آأم شایسته و بایسته ای نبودی . چی شد که دنبال یه آدم درست می گردی ؟!

گفته بود : اینهایی که من می کردم دلیل بر درست بودنش نبود که . من اهل اینها بودم ولی خودم در درون خودم می دونم که اینها اشتباهه .

مطلب و سخن بنده اینه که : آقای محترم ، خواهر محترم . مواظب باش با غافلین و در زمرۀ غافلین نباشی . وگرنه اون انسانی که ( معذرت می خوام ) فلان جرم و جنایت را انجام می ده ؛ خودش می دونه بده !

یه قاتل حرفه ای ، ازش پرسیده بودند که بدترین خاطراتت را بگو . گفته بود : قتل برام مثل آب خوردن می مونه . راحت می کشم و لذت هم می برم . فقط یه بچه ای را که می خواستم بکشم ؛ اونقد کوچیک بود که فکر می کرد می خوام باهاش شوخی کنم . اومد به طرفم . می خواست منو در آغوش خودش بگیره ولی من اون را کشتم . هیچ وقت یادم نمی ره . تمام این افرادی که کشتم به من هیچ آزاری نمیده ولی این منظره منو خیلی آزار می ده . ( این غفلته که پدر بشر را در میاره )

[ پدر مادرهایی که بچه هاشون را می برند تو روضه ها ، خدا می دونه که چه خدمتی به بچه هاشون می کنند . این انواری که تابش پیدا می کنه ، به بچه ها بیشتر می گیره تا به ماها . ماها هر چی سنمون میره بالاتر ، این مسائل مادی و نفسانی پیش میاد . ولی بچه ها چون کوچیکندد مورد تربیت اسلامی قرار می گیرند . من از اون پدر و مادری که بچش را میاره تو روضه تشکر می کنم . حال با هر انگیزه ای که میاد ]

خداوند در آیات بسیاری فرموده که ( اکثرهم غافلون  ) . یعنی : چرا اکثر غافل هستند ؟! علت این غفلت چیه ؟ یه موقعی ما مسئلۀ علم را در مقابل جهل قرار می دیم . یا علم هست یا جهل . مسئلۀ غفلت را در برابر هوشیاری و غافلین را از افرادی می دونیم که معرفت پایینی دارند .

من باره ها به دوستان گفته ام که بعضی از کتابها را یک مرتبه یا دو مرتبه آدم باید بخونه . مثل کتاب آقا شیخ عباس قمی . این آشیخ یک عارفیه که صاحب کتاب مفاتیح الجنان و منتهی الآمال و منازل الآخرة هست . این کتاب را من به دوستان توصیه می کنم که بخونند .

انسان وقتی بزرگ شد و از غفلت بیرون اومد تازه متوجه می شه که هیچی نیست .

ابن سینا : تا بدانجا رسید دانش من *** که بدانم همی که نادانم

در مورد آشیخ عباس قمی تعریف می کنند که : یه موقعی از نجف ، به خونش در ایران میاد . چند روزی را پیش پدرش بوده . پدرش بهش میگه :عباس ، نزدیک خونمون یک جلسۀ روضه هست . میای بریم ؟ آین آقا مسئله های خوبی می گه ! از روی یک کتابی میاد می خونه که مسائلش خیلی قشنگند . با هم به روضه می رند . آقا کتاب را باز می کنه و شروع به خوندن می کنه . شیخ عباس کنار باباش نشسته بوده . پدرش همینطور بهش می زده و می گفته : عباس گوش کن ببین چه چیزهای جالبیه ! این کتاب نوشتۀ آشیخ عباس قمی بوده . در نجف به نام شیخ عباس قمی می شناختندش و ایینجا به نام عباس قمی بوده و باباش نمی دونسته که این کتاب مال پسرشه . اینقدر این انسان بزرگ بوده که می گه : یکبار به پدرم نگفتم این کتابی که هی به پا ما می زنی میگی گوش کن ، بابا مال خود منه . از رو کتاب خودم داره می خونه . حالا کافیه فقط دانشگاه قبول بشه . دو واحد درس بخونه . اون موقع دوتا کیف سامسونت ، دو تا عینک ، سه تا پالتو ... . وقتی هم میاد جلو ، اگه بهش نگی آقای مهندس ، آقای دکتر .... داستان اینه .

ببینید قدیمی ها چقدر بزرگواری داشتند . شما واقعاً یک همچین بزرگواری را در خودتون حس می کنید ؟ چه دلیلی باعث شده که آشیخ عباس قمی ها به این قدرت و شناخت برسند که اینقدر متواضع باشند ؟ این بوده که ، با جهل خودشون مقابله و مبارزه کرده اند . اگر پرده های جهل را کنار بزنیم ، انسان روز به روز طلعت و بینایی پیدا می کنه . انسان روز به روز شناختش بالاتر میره . اینقدر بالا می ره که مورد توجه ائمه قرار می گیره .

یک آقا شیخ عباس تهرانی هم هست که در زمانی که جناب کافی سخنرانی می کردند طلبه بوده . می گوید : در منزلم خوابیده بودم . خواب امام حسین ( علیه السلام ) را دیدم که با حلت مظلومانه ایستاده و نگاه می کنه و کسی نیست که امام را حمایت بکنه . من اونجا بودم و می خواستم که حمایت کنم ولی نمی تونستم . همینطور که دشمنان نزدیک می آمدند از خواب پریدم . فهمیدم که باید علم پیدا بکنم و بیام صحبت بکنم و از تفکرات امام حسین ( علیه السلام ) دفاع بکنم . شروع کردم که از نظر علمی خودم را تقویت بکنم و با اینکه بیان بدی داشتم شروع به صحبت کردم . ایشون یکی از بهترین وعاظ شهر تهران شده بود . اواخر کارشون به جایی رسیده بودند که جلسۀ فن خطابه می گذاشتند .

وقتی کسی دستش را به طرف ائمه دراز می کنه ؛ ائمه براش راه را باز می کنند . اگر می بینی 40 ساله میای تو روضه و هیئت ، اگر می بینی 20 ساله میری جمکران ، اگر می بینی خیلی مکه رفته ای ولی اثر نگذاشته ! نخواسته ای که این پرده های جهل را کنار بزنی . فی الواقع دست تمنا دراز نکرده ای که پرده های جهل را کنار بزنی . اگر می خواستی و دست تمنا به ساحت مقدسۀ معصومین دراز می کردی ، قطعاً و یقیناً این جهالت ها را کنار می زدی . اگر این جهالت ها کنار بره ؛ مورد لطف و رحمت ائمه قرار می گیری .

یک بنده خدایی بین منبری ها خیلی بد می خوند . معروف بود به آقا حسین بد خون . از بس صداش بد بوده ، وقتی می خونده ؛ مردم جلسه را رها می کردند و می رفتند . یکی از سرشناسان پول میداده و منبری دعوت می کرده . این بنده خدا میره تو این جلسه که بخونه . بهش میگند اینجا خیلی شلوغه و برو . برای تو اینجا جایی نداریم . ازش سؤال شده که با اینکه بد خوان بودی ؛ چی شد که معروف شدی ؟!

داستانش اینه ...

وقتی بهش می گند که اینجا شلوغه و شما نمی خواد زحمت بکشی بخونی . دلش می شکنه . میره خونه . شب خواب می بینه که یکی از حضرات معصومین بهش می گند که ما راه را برایت باز کردیم . برای ما خوشخون هستی بد خون نیستی . گفت منو راه نمی دن . دیشب رفتم ولی بهم گفتند تو دیگه نمی خواد بخونی . گفته بودند : طوری نیست . شما فردا شب برو تو همون مجلس بخون . می گه از خواب بلند شدم . گفتم : خدایا اگه نرم تو جلسه ، اطاعت امر از ائمه نکرده ام . اگر هم برم که تحقیر می شم . طوری نیست چون ائمه فرمودند بگذار تحقیر بشیم . می گه آروم آروم رفتم تو جلسه . با حالت ناراحتی . تا که میره دم جلسه ، می گند : حاج آقا حسین کجا بودی ؟ می گه : چی شده ؟! می گند : این منبری ها هیچکدومشون نیومدند . برو بالا شروع کن به خوندن . میگه : احساس کردم کار از بالا درست شده . بسم الله گفتم و شروع کردم به صحبت کردن و آخر جلسه یه توسلی هم به معصومین پیدا کردم . صاحب جلسه گفته بود باید هر شب بیای تو جلسه . می گه تا شب دهم تموم نشده بود چندین نفر اومدند و منو دعوت کردند برای جلسشون و من که آقا حسین بدخون بودم تبدیل شدم به آقا حسین خوشخون .

کی این آقا حسین بدخون را تبدیل به آقا حسین خوشخون می کنه ؟ خدا می دونه اگر ائمه تصمیم بگیرند و اراده بکنن وو نگاهی به یکی بکنند کار تمومه .

صحبت من اینه : قلب خودتون را دائماً برای این نفحات و رشحات الهی آماده کنید . همینطور نرید تو روضه بشینید . حواستون را جمع کنید . وقتی انسان میاد میشینه ، با تمام وجود بیاد بشینه . وقتی آدم میخواد بیاد تو روضه ، فکر کنه یه جایی می خواد بره که می خواهند یک چیزی بهش بدند . سعی بکنید اتصال خودتون را با ولایت قوی کنید .

بزرگترین مشکل بشر جهل و غفلت اوست . اگر می خواهید از پردۀ غفلت بیرون بیایید . اگر می خواهید متنبه به انتباه الهی بشوید ؛ سعی بکنید سیم اتصال و ارتباط خودتون را با بالا قوی بکنید .

« آقا حسین بد خون می گه : یکبار دلم شکست ، شدم آقا حسین خوشخون »

خدا می دونه اونهایی که می رند زیر عبای امیرالمؤمنین ( علیه السلام ) و زیر عبای امام زمان ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) ، چقدر از این زندگی لذت می برند . این زندگی نیست که ما داریم .

اگر بنوازی از مهر و اگر بگدازی از کینم *** بدل خشنود از آنم به جان خرسند از این

تویی شیرین و من فرهاد در کوی وفا آخر *** بر آرد تیشۀ قهرت دمار از جان شیرینم

تبليغات