و لذا در همين زيارت جامعه بطورى كه اشاره كرديم در جايى مىخوانيم: «و نوره و برهانه عندكم». يعنى «و نور و برهان حق در نزد شماست» و در جاى ديگر مىخوانيم: «السلام على الائمة الدعاة و... و صراطه و نوره و برهانه» يعنى «سلام بر امامان بزرگوارى كه دعوت كننده بسوى خدا و... و صراط او و نور او هستند». در جمله اول گفته مىشود، نورحق در نزد شماست و در جملهدوم خود آنان را نور حق مىگوييم. نور، يك نور است و بس، چه نور حق بناميم، چه نور و جه حق بگوييم، و چه نور صاحبان ولايت.
(دفتر اول مثنوى)
جلسۀ چهارم >>> حجاب نفس و غفلت
در مباحث قبل در مورد غفلت صحبت کردیم که این غفلت چی شد که
پدر انسان و پدر این بشریت را در آورد ؟! این غفلت بود که انسان می داند که آخرتی
هست ، دنیایی هست ، کتابی هست ولی باز هم عمل نمی کنه .
سؤال این بود که چرا انسان عمل نمی کنه با این که می دونه ؟
میگن نماز اول وقت بخونین . می دونه که انسان اگز نماز اول
وقت بخونه همون لحظه با مولای خودش ، امام وقت خودش ، همه چیز خودش ، سرور خودش ، پیر کائنات ، جلوۀ
تمام نمای هستی امام زمان ( صلوات الله و سلامه علیه ) ارتباط برقرار می کنه . این
اثر سینرشیسم هستی به صورت علمی ثابت شده و اهل دل دقیقاً بهش نگاه می کنن .
یه مثال زده شد روی نماز اول وقت . رو نماز می تونیم صحبت
کنیم . روی اتیان واجبات و ترک محرمات . تک تکش . وقتی انسان بسم الله گفت با امام
زمان خودش ، با علی خودش که همان امام زمان یوسف فاطمه باشه ، این علیِ زمانه که
انسان را دستگیری می کنه و می بره .
روز به روز هر چه مصداق و موضوع یکی شدند انسان در وادی سیر
خودش موفق تره ...
علت اینکه انسان انجام نمی دهد آنچه را که میداند ، این
غفلته ... غفلت نمی گذاره ... در مورد اینکه تقسیماتی ( توضیح دادیم که از کجا به
کجا شروع می شود و سیر تحولی انسان را ؛ اینکه انسان از عالم طبع شروع می کند و
سپس عالم نفس و بعد عالم عقل ، بعد عالم قلب ، بعد عالم روح ، بعد عالم سرّ و بعد
عالم سرّ سرّ یا سرّ المستتر ) این همه زمان را باید طی بکنه تا بتونه یه سیر الی
الله کامل را داشته باشه . گفتیم در بعضی از افراد اختلاف نظر هست . میگن بعد از
طبع و نفس و عقل و قلب و روح ، مقام خفی و بعد مقام اخفاء یعنی سرّ و سرّ المستتر
را مقام خفی و اخفاء می دونند که اون مربوط به کمون ذات الهی است . آن پشت پرده
هایی که هیچ احدی حتی پیغمبر هم اطلاعی ازش نداره .
یه موقعی شخصی سؤال کرد یا رسول الله خدا قبل از اینکه این
هستی را خلق بکنه کجا بود ؟! فرمودند در عمی . این عمی کجاست ؟ جای خدا . یعنی چه
؟ یعنی یه جاییِ بی جایی . یک زمان لا زمانی . یک مکان لا مکانی . جایی که هیچ چیز
است و کل عالم وجود ، وجود دارد . هم از نظر فلسفی قابل اثبات است هم از دیدگاه
عرفان و هم از دیدگاه فرا روانشناسی .
صحبت این است که وقتی انسان وارد عالم طبعی شد و قدم گذاشت
به این عالم ، وارد عالم نفسی شد ، اینجاست که غفلت را می تونه درک بکنه .
می خوام توی این بحث یک ریشۀ عمیقی در مورد نفس بگم که
اصلاً داستان این از کجا شروع شد ؟ از کجا اومد ؟!
مسئلۀنفس ، وقتی که انسان انعقاد نطفه می کنه ؛ بعدش آروم
آروم رشد پیدا می کنه تا چند ماه روح در بدن ایجاد میشه . وقتی روح در بدن ایجاد
شد ، وقتی که ایجاد یک زیگون شد ، آرام آرام صفات اولیه و ثانویه بر اساس یک پدیده
به نام رییو نو کلنیک اسید ، بر اساس قاعدۀ ژنومی وارد میشن ، الله اکبر به عظمت
خدا ، یک موجود سرانگشتی نه ماه بعدش سر و صدا می کنه و یک چند سال بعدشم میگه آقا
من !!! نیم من هم نیست .
من آنم که رستم جهان را گرفت !!! تو کی هستی
؟ من که هیچی ، نیم من هم نیستی !!!
حضرت مولا فرمودند : انسان را به فخر و مباهات چکار ؟؟؟ که
اولش یک آب بی ارزش ، آخرش یک جیفه( یعنی لاشۀ بد بو ) ... فقط بگو الله اکبر به
عظمت و قدرت الهی که از یک چیز کاملاً بی ارزشی که اصلاً به حساب نمیاد یک موجودی
به نام اشرف مخلوقات هستی خلق میکنه و به خودش احسنت میگه . [ تبارک الله احسن
الخالقین ] . میگه بارک الله به خودم که قویترین موجود در عالم هستی را ایجاد کردم
. از چی ؟ از چیزی که زیر میکروسکپ به زور دیده میشه . الله اکبر به عظمت خدا نگاه
بکنید . بعضی از مواقع هم برای خدا شناسی چقدر قشنگه که روی یک میکروسکپ هم بشینه این موجودات ذرّه بینی را نگاه بکنه
...
بعضی از مواقع هم برای خدا شناسی چقدر قشنگه که پشت یک
تلسکوپ هم بشینی این مجموعۀ کهکشان راه شیری الی ما شاء الله ستاره را تماشا بکنی
. ( قشنگه ) همشم که توی این کتابا نیست که بعضی موقع ها آدم باید بیاد بیرون نگاه
بکنه .
در هر صورت وقتی انسان ایجاد شد ، چند ماه بعد روح بهش
دمیده شد ، این یک انسانه . حالا بعد از اینکه جَنین ایجاد شد ؛ یک نفسی به نام
نفسِ نباتی در این شخص ایجاد میشه . ماده + نفس نباتی . بعد آروم آروم میاییم بالاتر
روح دمیده میشه نفس حیوانی ایجاد میشه یا
حس حیوانی . میشه روح الهی + نفس حیوانی + نفس نباتی + ماده = تبدیل میشه به انسان
.
حالا اومد این موجود ایجاد شد ، به دنیا اومد . شروع می شه
مسائل دیگه . تا زمانی که بچه هست هیچ چیز نمی دونه . غرایضند که اون رو حرکت میدن
.
چیزی که تمیز یا مَیز ، به قول فلاسفه بین نفس نباتی و نفس
انسانی است ، همین قوۀ ناطقه است . عقله . حرکت میکنه میاد تا نزدیک بلوغ . آرام
صفاتی در شخص ایجاد میشه .
نفس
انسانی از یک سری فیلترهایی باید عبور بکنه . اولینش نفس اماره است . در تمام احادیث اخلاقی ، در اکثر جاها ، در
سوره های قرآن اشاره میشه که آقا مواظب باش از این نفسه ....! پیغمبر فرمودند :
بزرگترین دشمن تو در بین دو پهلوی تو قرار داره . داستان کیه ؟ همین نفسه هست که
یک لحظه میزنه یک لحظه نمی زنه . از دَم تا دُم ، از پایین تا بالا ، همه بالاتفاق
به نوعی گرفتار این نفس هستند .
خواهش می کنم خوب دقت کنید . یک نفر رو رسول الله فرمانده لشکر کرد ، گفت فقط تا که خواستی فرماندهی بکنی
برای اینکه یه حسابی ازت ببرند ، باید یه اصلاخحی بکنی . تر وتمیز بکنی خودتو . یه
لباس سفید هم بپوشی از این لباسهای سفید عربی و جلوی لشکر اسلام حرکت بکنی . بندۀ
خدا رفت . دستور پیغمبر بود ، انجام داد . رفت حمام و ترو تمیز کرد خودشو . یه
لباس سفید هم پوشید و سوار بر اسب شد . داشت میومد یه چند قدمی که گذشت ؛ یکدفعه
توقف کرد . دیدند از آن سواریِ خودش پرید پایین و رفت زیر آن و سواریِ خودش و سریع
لباس خودش را عوض کرد . دیدند یه لباس مندرسی پوشید و دوباره سوار شد . برای همه
سؤال شد !!! چی شد !!! اینکه لباس تر و تمیز جلوی لشکر حرکت می کرد ، اومد پایین
لباس مندرس قبلس خودش رو پوشید . نزدیک کارزار شدند برای استراحت فرود آمدند و
وقتی نشستند ، گفتند چی شد شما این لباس سفید قشنگ رو پوشیده بودی ، با آن حالت ،
با آن هیبت جلوی لشکر اسلام حرکت می کردی ؛ یه دفعه اومدی لباست رو عوض کردی ؟؟؟
گفت حقیقتش رو بخواین ؛ تا این لباس سفید رو نپوشیده بودم خودم را یه روستایی ، یه
رعیت و یه دهاتی حساب میکردم . تا که رفتم حموم و این لباس رو پوشیدم یک احساسی در
من ایجاد شد ... نه بابا ما هم نمردیم و یه کسی شدیم . لباس پاره رو دوباره پوشیدم
. دوباره سوار اسبم شدم .
تا حالا شده کسی وقتی سر و صداست ، دورش
شلوغه ، بیاد پایین و همون لباسای قدیمیشو بپوشه ؟ وای به حال کسی که خر مراد رو
سوار بشه !!! دیگه پیاده نمیشه که ... وای به وقتی که انسان نفسش حاکم باشه .
رسول
الله فرمودند : آفرین بر تو . چرا ؟ چون هر انسانی بهتر از هر کسی خودش را میشناسه
.
یکی از اولیاء تعریف می کردند . گفتند رفتند در خونه شیخ
جعفر مجتهدی ( خدا رحمتش کنه ) زنگ رو زدم ؛ یکی اومد در رو باز کرد . ( آن موقعی
که ساکن در قم بودن ، اواخر عمرشون ) در
کتابی هم ننوشته اند . گفتم آقا تشریف دارند ؟ اومدم برای عرض دست بوس و عرض
احترام . گفته بودند بله . رفته بود اونجا . گفت : یه کمی صبر کردیم . منتظر بودیم
که بگند حالا بفرمایید تو و اینها . دیدم طرف در رو زد به هم و برگشت . خیلی
ناراحت شدم . یه نیم ساعتی وایسادیم اینجا . گفتم حتماً کسالتی ناراحتی چیزی برای
ایشون اتفاق افتاده بزار یه بار دیگه برم . شاید مناسب نبوده اوضاع . میگه برگشتم
و چند روزِ دیگه دوباره رفتم در خونشون . می گفت در رو زدم . در را باز کرد . همون
بنده خدایی که شاگرد و مرید ایشون بود ، باز کرد و گفت که آقا راه نمیدن معذرت می
خوام و در را بست . دوباره .... سه باره .... خیلی شد . گفتیم عجب ... نکنه که ما
کاری کردیم مورد غضب ایشون قرار گرفتیم . می گفت یه بار که رفتم در رو زدم بعد از
چند وقت دوباره ... در رو این بنده خدا اومد باز کرد ، نگاه کرد ، اومد در رو
ببنده یه دفعه در رو من گرفتم . گفتم ببخشید ، به آقا بفرمایید که فلانی هستم .
همین طور که اومدم بگم فلانی . گفته بود میدونم شما آقای فلانی هستید . ایشون هم
اسمتون را گفتند که اگر فلانی اومد راهش ندین . در رو زد به هم . گفت ک برای من
سؤال شد که داستان چیه ؟؟؟ !!! خیلی میگفت
کدر شدم . وقتی دیگه متوجه شدم که ایشون الغرض داره در رو می بنده ... خیلی ناراحت
شدم . بنده خدا می گفت یه مدت گذشت . گفتم فایده نداره ما همین جور بریم در خونۀ
ایشون . به یکی از دوستان و شاگردان خصوصی و خاص ایشون توی جلسه ای گفتم خیلی دلم
گرفته . گفت چرا ؟ گفتم : حقیقتش این شیخ جعفر دیگه ما رو راه نمیده . نمیدونم
چیکار کردیم ما ؟! گفته بود می خوای کمک کنم بپرسم ؟ گفته بود اصلاً اومدم پیش تو
به خاطر همین که یه سؤالی بکنی ببینی ما گناهی چیزی انجام دادیم که راهمون نمیدی ؟
رفته بود پرسیده بود که آقا ایشون چه اشکالی چه اشتباهی مرتکب شده ؟ گفته بودند ول
کن هیچی . گفته بود نه این عاجزانه اومد از من خواست . آدم خوبی هم هست . خودتون میدونید
. چند سال نماینده حضرت امام ودند در کشورهای خارجی . آدم با تقوی و مرد بسیار
خوبیه . شما هم خودتون بهتر میدونید . میشه مشکل ایشون را من بهشون بگم ؟ گفته
بودن نه کاری نداشته باش . بعد دوباره اصرار کرده بود . گفته بودند چن خودش گفته ،
ایشون گرفتاره نفسه و من کسی که بوی گند نفس بده را نمی خوام بیاد پیشم . خود آن
بندۀ خد تعریف میکرده . همین طور به این صراحت . می گفت این اومد به من گفت و تازه
این درد ما چند برابر شد . حالا چه گناهی انجام دادیم کِی نفسانیاتمون غلبه کرده ؟
میگفت همین طور گرفتار بودیم و اینها . گفتم حالا این مشکل من چند برابر شده .
حالا بگو ببینیم کجا ما گرفتار نفس شدیم که بریم خودمون را اصلاح کنیم ؟
می گفت : قا جواب ندادند . چند وقت گذشت . رفتم خودمو اصلاح
کردم . گفتم خدایا هرجا من نفسانی عمل می کنم ، خدایا تو واسطه شو . ائمه را قسم
دادم که هر جا نفسانی عمل کنم جلومو بگیر . من که نمی تونم نفسم رو کنترل کنم . می
گفت چند ماه تو سوختن بودم که چرا این ولی خدا ، این دوست امام زمان ( عجل الله
تعالی فرجه الشریف ) چرا از من رنجیده ! تا یه بار ، با دل شکسته ، خودم رفتم در
خونه را زدم . منتظر بودم که دوباره یکی بیاد در رو باز کنه بزنه به هم . گفت :
یکی در رو باز کرد گفت آقای فلانی ؟ گفتم بله . گفت بفرمایید تو . قبل از اینکه
هیچ صحبتی بکنه . خوشحال شدم رفتم نشستم ولی سرم رو انداخته بودم پایین . هیچی نمی
گفتم . یکی دو سه ساعتی گذشت ایشون هم مشغول اذکارش بود و اینها . بعد گفتند که :
فرموده بودند برای ما بَده ، برای ما دوستان امام زمان بَده که گرفتار نفسمون هنوز
باشیم اونم تو این سن . می گفت من دیدم فرصت مغتنمه . گفتم آقای بزرگوار میدونی
چقدر شیخ جعفر چقدر دوست میدارم . این مسئله چند ماهه مغز منو گرفته . بله ! اصلاً
وجودمو همه چیمو گرفته . خب بگو ببینیم چیکار کردیم ؟
گفته بودند فلان جا که بری فلان مقام انتخابت کرده بودند و
وارد آن شهر شدی یادت میاد ؟ و دیگه هیچی نگفتند . من یه لحظه یادم افتاد که فلان
جا که منو انتخاب کردند برای فلان سِمَت تا که وارد شدم این برو بچه های اونجا و
ادارات آنجا و اینها به دلیل اینکه عشقی به ما داشتند و آن کسی که ما را موظف کرده
بود به این کار علاقه بهش داشتند ، بیرق زده بودند و اینها ... می گفت دور
ماشینمون شلوغ شد . موتوری و ماشینی و کف و سوت و از این چیزا .... می گفت یه لحظه
گفتم نه بابا ما هم نمردیم و یه دو نفری هم اومدند ، شلوغ شد و اینها ... شیخ جعفر
از آن لحظه به بعد با این بد شده بود .
گفته بود برای دوستان امام زمان ؛ کسی که مدّعی دوستی با
امام زمانه نباید نفسانی بشه . آنجا نفسانی عمل کردی ... می گفت دقیقاً دیدم این
ولی خدا داره درست میگه و دقیقاً آنجا من گرفتار نفسم شدم و یه لحظه این دلم
قلقلکش شد . ( به قول ما اصفهانیا ) یه لحظه یه کمی خوشم شد گفتم نه بابا مثل
اینکه ما هم آره ...
ببینید چقدر ظریفه ... چقدر حساسه ... یه
کمــــــی به خودمون بیایـــــــــیم ... !!! ببینیم آیا روزها کارهایی که انجام
میدیم به خاطر خداست یا به خاطر نفسمونه ... !
همین طور از این مسائل نگذرید ... دائماً نفس
خودتون رو مورد مراقبت قرار بدید ... دائماً میز عدالت و دادگاه وجدان اون رو
محاکمه کنید که چرا من الآن داد زدم / چرا ناراحت شدم ؟ چرا حمله کردم ؟ چرا ساکت
شدم ؟ چرا جواب ندادم ؟ چرا این حرکت را انجام دادم ؟ دائماً در این حالت خودتون
را قرار بدید تا بتونید به موفقیت برسید ...
خدا میدونه روز به روز این نفس رشد پیدا می
کنه و انسان زمین می خوره به دلیل اینکه نفس امّاره رو نمی تونه بشناسه . همینطور
حرکت می کنه ؛ تصورش اینه که داره رشد پیدا می کنه .
پس این نفس ، مسئلۀ نفس امّاره است . من دوست
دارم به دلیل اینکه من خودم را عوض می کنم . خدا بیامرزه ، آقای کافی ، یه مسئلۀ
مهمی رو می خواستن بگند ، می گفت من برای خودم میگم شما که الحمد الله همه خوب
هستید . حالا که شما الحمدالله همه خوبید اینجا ما میایییم این چیزا رو می گیم
برای خودمون شاید اگر کسی هم اینجا فکر می کنه که اعملش نفسانیه یک تغییری در روح
و حالش ایجاد بشه _ شاید اثر بکنه _ و از این نفس دست برداره .
خدا
میدونه وقتی پای میز اعمال میرسیم ، پا ترازو می رسیم ، اعمال رو دقیقاً می کشند .
حالا اینجا ترازو و شاهین جلوی هم قرار می گیره . آنجا از این ترازوهای کامپیوتری جدید
آوردند که فوت هم بکنی حساسیت داره . از اون هم حساستره . نسبت به فوت حساسه !
نه نسبت به جرم حساسه ؛ نه نسبت به وزن
حساسه ! نه آنجا میزان و محک سنجش اعمال نفس آدمیه !
چقدر این عمل اخلاص داشت ؟ چقدرش برای خدا
بود ؟ چقدرش برای غیر خدا بود ؟
کار انجام میده ، نماز اول وقت داره می خونه ولی می گن اینجا
جاش نبوده ، کار خیر انجام میده ولی همینکه مقاصد دیگه ای بچرخه توش این کار خیر
دیگه فایده ای نداره .
من از قول آدمای معمولی کمتر صحبت می کنم .
چیزی که اینجا نقل قول می شه اکثراً مستند آورده می شه چون چیزی که اینجا گفته می
شه باید ریشه به جایی داشته باشه . همینطور آدم یه چیزی در بیاره بگه اینا که
اینجا جاش نیست ...
بنده خدایی ( این را یا از قول میرزا جواد
آقای ملکی تبریزی یا از قول میرزا میرزای علی آقای قاضی تبریزی یا ملا آقا جان یکی
از این سه تاست ) میگه در حرم آقا ابا عبد الله که ان شاء الله خدا قسمت هممون
بکنه ، آنهایی که رفتن دوباره برند . آنهایی هم که نرفتند مثل ما ان شا ءالله برند
. می گفت آنجا بودم دستور داده بود استادم که یک سجدۀ طویلی باید در روز انجام بدی
. بعضیا هستند ، آنهایی که اهل ذکر هستند و اینها ، اساتیدشون دستور میدند فلان
کار رو باید بکنی . این سجدۀ طویل هم یکی از دستورات ایشون بوده . می گند مفید هم
هست . چون مبحثمون نیست میگذریم ازش ...
در هر صورت می گفت : مشغول سجدۀ طویل بودم .
باید سرم رو میگذاشتم در هر 24 ساعت یک سجدۀ طولانی انجام میدادم یک ذکری را به
عدد خاصی توش می گفتم . می گفت تو حرم آقا ابا عبدالله کنار ضریح ، سرم را
گذاشتم گفتم بهترین جاست . شروع کردم به
ذکر گفتن . خب . می گفت : بنده را می شناختند خیلی ها و می آمدند و می رفتند .
کنار ضریح هم شلوغه . تو حرم به هر صورت طلبه ها می آمدند ، اهل دل می آمدند می
رفتند . ما را هم می شناختند . از لباسمون از قد و قامتمون . می گفت : شروع کردم
به ذکر گفتن . حال خوشی هم برام پیدا شده بود . یه حال خیلی خوب . چون حال را از
بالا میدن . بعضی موقع ها آدم بدون اینکه سببش براش ایجاد بشه ؛ یکدفعه یه حال
خوشی بهش میرسه . یکدفعه هم هر چی زور میزنه حالی درش وجود نداره . حال رو بعضی از
عرفا بالاتر از مقام میدونند . می گند چون عطیه ای الهی از بالا به پایین داده می
شه . بگذریم ... می گفت مشغول بودم . آروم آوم داشتم می رسیدم به آخر عدد ذکرم .
رسیدم به آخرین عدد ذکرم یکدفعه یه حالی بین خواب و بیداری یا به قول اهل دل
مکاشفه ای بر من ایجاد شد . یکدفعه دیدم در همین حرم هستم ولی به جای حرم خود آقا
ابا عبد الله حضور دارند و دارند به من نگاه می کنند . در حالت سجده سریع سرم را
بلند کردم و سلام دادم . آقا ابا عبدالله با حالت تغیُّر فرمودند : سجدۀ طویل جاش
اینجا نیست .
خیلی حرفه ها............................!
عمل ، عمل عبادی . مورد ، مورد سلوکی .
بهترین کار ، بهترین عمل ، بهترین جا . ولی فرموده بودند جاش اینجا نیست . اینکار
را باید در خلوت انجام بدی . جایی که کسی نمی بینه . اونم تو دل شب . نه اینجا سر
بازار مکاره . اون لحظه ای که همه خوابند نه اون لحظه ای که بیدارند .
صلاة ظهر که همه صداشون آوازه خون میشه ...
اون لحظه ای که همه تو چرتن .... کسی حالشو نداره بلند بشه ... فرموده بودند هر
چیزی جایی داره ..... اینجا جای سجدۀ طویل نیست . با اینکه خودِ طرف اهل دل بوده .
عمل ، عملِ عبادی بوده ؛ ولی آقا ابا عبد الله فرموده بودند جاش اینجا نیست .
مواظب باشید اینکه مسئلۀ الهی بوده و مسئلۀ
عرفانی بوده اینطوری بهش تغیُّر می کنند . وای به حال کسی که توش تازه نخالگی
بخواد بکنه !!! وااااااای به حالـــــــــــــــــــــش !
آنجاست که اعمال را می کشند میریزند تو اون
ترازو ها که سنسور حساسیتش خیلی بالاتر از این ترازوها ی کامپیوتریه . از مثقال و
اینها خیلی دقیقه . می گند آقا این عمل را انجام دادی . مکه رو رفتی . ولی ما 5
دقیقشو قبول داریم . اونم فلان جاش را بقیش برا خودت بود . برو دنبال کارت . مشهد
رفتی 10 دقیقش قبول شد اونم اونجاش . بقیش به درد نمی خوره . خوندن اینها خیلی
اذیت می کنه آدمو .
بارها آدم میگه اخلاق و عرفان را بی خودی
بشینی ، با رو سنگین می کنه . مواظب باشید . تا آخرین لحظه . تا نفَسی هست و نفسی
هست و جانی در وجود انسان هست . نسبت به نفستون بخل بورزید . هر لحظه بگید نه من
دارم اشتباه می کنم . ممکنه من دارم راه رو اشتباه می رم .
آرام آرام وقتی انسان اینقدر دقیق شد . اینه
وقتی می خواد نماز بخونه دور و ورش هم می پاد . وقتی می خواد ضاد والضالینش هم
بکشه یه کمی دورشو نگاه می کنه . وقتی می خواد صاد و طاء رو هم بکشه و یه گریه هم
بکنه دور و برشو هم نگاه می کنه ریا نشه یه وقت اینجا .... ها .... ریا نشه .
طرف
می گفت رفته بود نشسته بود توی مسجدی عبادت بکنه . می گفت شروع کردیم . همین جور
معمولی داشتیم می خوندیم یه دفعه صدای اون جیغِ در ، یا اون صدایی که در میده .
دیدم باز شده و یکی اومد تو . شروع کردم سیدی ... سیدی ... تا صبح . نزدیک اذان
صبح نماز را خوندیم . دیدیم که این بندۀ خدا سر و صداش نیست . انگار نماز نمی خونه
. نماز را تموم کردیم و اینها . رومون را بر نمی گردوندیم . می گفت بلند شدیم بنده
خدا را صداش بزنیم برا نماز صبح . دیدم از سرما یه سگی بوده اومده بوده یه گوشه
مسجد بخوابه . زدم رو پای خودم ...........گفتم ای داد بی داد
................دیدی از سر شب تا صبح برای کی ؟ بـــــــرای یــــــــه
ســـــــــــگ عـــــــبادت کردیــــــــــــم و گفتیـــــــــــم
سیــــــــــــــدی .
خیلی
سخته . خدا میدونه ..... نگه داشتن نفــــــــس ..... رعایت اینکه مخلوط نشی با
مسائل غیر الهـــــی ... تکبــــر ... نخوت ... غرور ... ریــــا ... .
پناه ببریم به خدا از شرّ نفــــــــــــس
...... کما اینکه یوسف پناه برد . کما اینکه امام سجاد پناه برد .