تبليغاتX
راهی به سوی مهتاب - یقظه 6
آمار و امكانات
تعداد بازديدها :

راهی به سوی مهتاب
آخرین عکس های فتوبلاگ من

طراح قالب

طراح قالب : اسحاق مافي
تبليغات
پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به اين وبلاگ خوش آمديد . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ ياري رسانيد .
در اينجا به قسمتهايى از مناجات الشاكرين دقت مى‏كنيم

«الهى أذهلنى عن اقامة شكرك تنابع طولك و أعجزنى عن احصاء ثنائك فيض فضلك...»يعنى «پروردگارا، نعمتهاى پى‏درپى تو مرا از اقامه شكر تو غافل نمود و فضل متوالى و متواتر تو مرا از بجا آوردن حمد و ستايش تو عاجز گردانيد...».

«و هذا مقام من اعترف بسبوغ النعماء و قابلها بالتقصير و شهد على نفسه بالاهمال و التضييع و أنت الرؤف الرحيم البر الكريم الذى لا يخيب قاصديه و لا يطرد عن فنائه آمليه... فلا تقابل آمالنا بالتخييب و الاياس...» يعنى «پروردگارا، و اينك حال من، حال كسى است كه به نعمتهاى بى‏شمار و همه جانبه تو متوجه و معترف بوده و با تقصير در حق آنها با آنها روبر و گشته است و خود او شهادت مى‏دهد كه نعمتهاى تو را ضايع گردانيده و از آنها در طريق عبوديت استفاده نكرده است، وليكن تويى آن صاحب رأفت و رحمت و احسان و كرم كه هيچوقت آنانى را كه روى به تو مى‏آورند مأيوس و محروم نمى‏گردانى و آنها را كه چشم اميد به تو دارند از درگاهت دور نمى‏كنى... آلها، با اين اميدها كه به تو داريم، ما را مأيوس و محروم نفرما...».

«... و قلدتنى مننك قلائد لا تحل و طوقتنى أطوا قالا تفل...»يعنى «.. واى خداى من، منتهاى بزرگ و بى‏شمار تو بر گردن من قلاده‏ها و رشته‏ها انداخته كه هرگز گشوده نگردد،، و طوقها برگردنم افكنده كه رخنه بر نخواهد داشت...».


گفتار خواجه عبدالله در منازل السائرين

صاحب منازل السائرين در خصوص اثر اول از آثار يقظه كه توضيح داديم، چنين



|44|

مى‏گويد: «و اليقظة هى ثلثة أشياء الاول لحاظ القلب الى النعمة، على الاياس من عدها، و الوقوف على حدها، والتفرغ الى معرفة المنةبها، و العلم بالتقصير فى حقها» يعنى «و يقظه سه چيز است: اول توجه قلب بر نعمت، با يأس از شمارش آن، و با وقوف بر حد آن، و با روى آوردن به معرفت منت حق با آن، و با پى بردن به تفصير در حق آن».

وى بعد از بيان امر دوم و سوم، و در مقام توضيح اين سه امر، در خصوص همين امر اول مى‏گويد: «فأما معرفة النعمة فانها تصفو بثلاثة أشياء: بنور العقل، و شيم برق المنة، و الاعتبار بأهل البلاد» يعنى «و اما معرفت نعمت، پس با سه چيز روشن و كامل مى‏گردد: با نور عقل، و با مشاهده و ديدن برق منت خداى متعال، و با عبرت گرفتن از اهل بلاء و آزمايش».


دوم: از آثار يقطه، توجه به حقيقت گناه و خطر آن است

اثر دوم از آثار يقظه، معرفت گناه و شناخت جرم و به دنبال آن، سعى در تخلص از گناه و جرم است. با تابش نور يقظه در دل و جان، و با بيدارى از غفلت و جهل، مسئله گناه و گناهكارى و خطر آن نيز تا حدودى براى سالك مورد توجه خاص قرار گرفته و اهميت اين مسئله روشن مى‏گردد. در مرحله يقظه و انتباه، با كنار رفتن پرده‏هاى جهل و غفلت، و بلحاظ نورانى شدن عقل بنور يقظه، بزرگى گناه و جرم، و خطر آن به اندازه‏اى كه يقظه حاصل شده، معلوم گشته و خوف بخصوصى در دل او بوجود مى‏آيد كه او را وادار به دورى از آن و اجتناب سخت از مهلكه آن مى‏كند.

توجه به اين نكته لازم است كه گناه و جرم بمعنى وسيع آن، از كفر و عناد و شرك جلى گرفته تا طغيان و عصيان با داشتن ايمان، و تا مراتب خفيه شرك و گناه، چيزى نيست كه براى ارباب غفلت، آنچنان كه بايد، شناخته شود و خطرات فوق تصور آن در صور مختلف براى آنان معلوم گردد.

اگر صاحبان غفلت در درجات مختلف، چه كفار و چه مؤمنين گناهكار، مى‏دانستند گناه يعنى چه؟ و كفر و عناد و شرك يعنى چه؟ و معصيت و مخالفت با حضرت حق و نيز مراتب خفيه شرك و گناه يعنى چه؟ و آن سوى اين قضايا چيست؟ نه تنها به اين قضايا نزديك نمى‏شدندو ازآنها دورى بسيار سخت مى‏جستند بلكه، از فرط خوف و وحشت از آنها حتى به تصور آنها راضى نبوده و از فكر و تصور ذهنى آنها نيز وحشت داشته و فرار مى‏كردند.

حق همى گويد كه‏اى مغرور كور
نى زنامم پاره پاره گشت طور
كه لو انزلنا كتابا للجبل
لا نصدع ثم انقطع ثم ارتحل
از من اركوه احد واقف بدى
پاره گشتى و دلش پر خون شدى


|45|

از پدر وز مادر اين بشنيده‏اى
لاجرم غافل درين پيچيده‏اى
(دفتر اول مثنوى)

اگر عالم جز او عوالم اخروى در پشت پرده نبود، و اگر صور آن سويى اين قضايا از نظرها محجوب و مستور نبود، كفر و شرك، طغيان و عصيان، و انواع خفيه شرك و گناه وجود نداشت. همه مؤمن و همه صالح و همه موحد بمعنى كلمه مى‏شدند.

در آيه 149 سوره انعام مى‏فرمايد: «قل فلله الحجة البالغة فلو شاء لهديكم اجمعين» يعنى «اى پيغمبر بگو، خداى متعال حجت بالغه و تام و كامل براى شما انسانها قرار داده است كه هر كس بخواهد حق و حقيقت را بيابد، براى او كاملا كفايت كننده‏اى است ، و اگر مى‏خواست البته همه شما انسانها را هدايت مى‏كرد». در آيه 99 سوره يونس مى‏فرمايد: «و لوشاء ربك لآ من من فى الارض جميعاً» يعنى «و اگر پروردگار مى‏خواست، البته همه كسانى كه در روى زمين هستند ايمان مى‏آوردند».

ايمان ابتدايى در عين اينكه تصديق به مبدأ و معاد و جزاى اخروى و مسائل ديگر را با خود دارد، با اين همه آن شناخت بهتر را در خصوص همه مسائل و حقايق، از جمله در خصوص گناه و جرم در مراتب مختلف، دربر ندارد. مگر اينكه با التزام كامل به لوازم ايمان، و با حصول يقظه بر اثر جذب خاص الهى، چنين شناختى به تحقق برسد.

اهميت و بزرگى فوق تصور هر گناه و هر جرم، و خطر فوق تصور آن، چه گناه و جرم بمعنى معصيت و حرام، و چه گناه و جرم به معناى عميق‏تر و دقيق‏ترى كه در منازل و مدارج مختلف عبوديت و براى ارباب مقامات در مقامات مختلف و به تناسب منزلتهاى عبودى و منازل سير مطرح است، در ايمان ابتدايى براى مؤمنين آنچنان كه بايد، روشن نيست. كما اينكه، اهميت و بزرگى و خطر فوق تصور آن جرم وگناهى كه در منازل و مدارج عاليه سير به تناسب همان منازل و مدارج هست، مانند اصل آن، براى صاحبان منازل ابتدائى و براى اهل مدارج پايين‏تر آنچنان كه بايد، روشن و معلوم نمى‏باشد. به همين دليل كه اهميت و بزرگى گناه و خطر آن در ايمان ابتدائى چندان شناخته نيست، مى‏بينيم صاحبان ايمان ابتدائى با اينكه به گناه و جزاى اخروى و خطرات آن ايمان دارند، با اين همه اجتناب لازم از گناه و جرم را ندارند و از آن وحشت نمى‏كنند و از آينده خود آنچنان نگران و مضطرب و خائف نمى‏باشند و از يك سكون و اطمينان كاذب و مبتنى بر جمل و غفلت برخوردارند آن اجتناب سخت و فرار از گناه آن خوف و خشيت آن نگرانى و اضطراب آن ناله‏ها و گريه‏هاى سخت و جدى، و بالاخره، آن برخود پيچيدنها و تضرعها و آن زبانها و آن سخنها كه از بندگان خوب و از بعضى صاحبان ايمان در عين مجاهدت در عبوديت مى‏شنويم و مى‏بينيم، در اكثر صاحبان ايمان و در عامه مؤمنين نمى‏بينيم و نمى‏شنويم. گويى كه آنچه آنها از گناه و



|46|

جرم و از خطر دردناك آن فهميده‏اند و دانسته‏اند، غير از آنست كه اينها فهميده و دانسته‏اند. و گويى آنها چيزها يافته و به چيزها رسيده‏اند كه اينها نيافته و نرسيده‏اند؛ و يا گويى آنها جدى گرفته‏اند و اينها جدى نگرفته‏اند.

سخن در اين نيست كه حضرت نبى اكرم و نيز اميرالمؤمنين و همه حضرات معصومين صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين، از گناه و جرم و از خطر گناهان و از جزاء بعد از مرگ، خبرها مى‏يابند كه اكثر مردم نمى‏يابند. و صحبت در اين نيست كه گناه در نظر آنان، با اينكه گناه بمعنى معصيت و حرام نداشتند و بلحاظ معانى عميقى بوده كه براى ما قابل دريافت نمى‏باشد، بسيار بزرگتر از آن بوده است كه ديگران فكر مى‏كنند، ديگرانى كه عقيده به آخرت دارند و گناه و جزاى بد آنرا هم مى‏دانند.

به بيان ديگر، سخن در حضرات معصومين نيست، اگر چه خصوصيات حالات آنان بايد سرمشق قرارگيرد. سخن در غير آنان و در خصوص خوبان از صاحبان ايمان است كه گناه و جرم و خطر آن، در مراتب مختلف و به تناسب منازل، از اهميت بسيار بالاترى در نظر آنها برخوردار بوده و خوف و وحشت فوق‏العاده‏اى از آن داشته و دارند كه در عامه مؤمنين اين چنين خبرى نيست، آن هم بدين نحو كه هر كدام از اين خوبان كه از منزلت عبودى بالاترى بهره‏مند بوده، به همان اندازه هم گناه و جرم و خطر آن در نزد او بزرگتر و خوف او شديدتر، و نگرانى و اضطرابش بيشتر، و سعى او در تخلص از بند آن زيادتر، و رياضتهاى او سخت‏تر و ناله‏هاى او جان سوزتر بوده است.

مى‏خواهيم ببينيم سر مسئله چيست؟ و چرا خوبان از بندگان خدا گناه و جرم را بهتر شناخته و به خطر آن بيشتر پى برده و از آن وحشت داشته و دارند و ليكن عامه مؤمنين با داشتن ايمان، آن شناخت و آن وحشت را ندارند؟!. آيا آنهاب يدار گشته‏اند و اينها در خوابند؟! و آيا هر كه بيدارتر، هشيارتر؟!!.

هر كه در خواب است بيداريش به
مست غفلت عين هشياريش به
چون بحق بيدار نبود جان ما
هست بيدارى چو در بندان ما
جان همه روز از لگدكوب خيال‏
وزى زيان و سود و از خوف زوال
نى صفا مى‏ماندش نى لطف و فر
نى به سوى آسمان راه سفر
خفته آن باشد كه او از هر خيال
دارد اميد و كند با او مقال
(دفتر اول مثنوى)

جان مسئله در همين جاست. اين، جهل و غفلت و محبوس بودن در واديهاى اوهام و خيالها و فريبها و هواهاى حيات دنيوى است كه نمى‏گذارد ما و همه ارباب غفلت در عين اينكه ايمان داريم، به لوازم ايمان خود، از جمله به حقيقت گناه و بزرگى آن و نيز به خطر آن



|47|

پى ببريم، تا سعى در تخلص از بند آن، و مجاهدت در تطهير خود از آن و دور كردن آن از خود بكنيم و خود را از خطر آن نجات دهيم. اين جهل و غفلت آنچنان دامنگير است كه در عين قرار گرفتن در پرتگاه آتش و خسران نه تنها خوف و نگرانى و اضطرابى نداريم، و نه تنها گريه‏ها و تضرعها نداريم، بلكه بلحاظ همان ايمان ابتدائى و عمل جزئى بمقتضاى آن، چنين گمان مى‏كنيم كه در طريق هدايت و از نجات يافته‏ها هستيم. نه از گناهان و جرايم گذشته و حال در اضطرابيم، نه از مكر و استدراج مى‏ترسيم، و نه از عاقبت امر خويش. مثل اينكه گناهى نبوده و يا گناه ما مهم نبوده و يا از خداى متعال قول حتمى بر بخشايش گناهان خود گرفته‏ايم، آن هم بدون توبه صحيح، و مثل اينكه از مكر و استدراج در امان هستيم؛ و مثل اينكه از سابقه آگاهى داريم و به عاقبت نيز عالم گشته‏ايم.

در آيه 30 سوره اعراف مى‏فرمايد: «فريقا هدى و فريقا حق عليهم الضلالة انهم اتخذوا الشياطين أولياء من دون الله و يحسبون انهم مهتدون»يعنى «خداى متعال دسته‏اى را هدايت فرموده و دسته‏اى هم ضلالت براى آنها ثابت گشته است، زيرا كه آنان از طرفى عوض اينكه خود را تحت ولايت خدا قرار دهند، شياطين را اولياى خود اتخاذ نموده‏اند، و از طرفى گمان مى‏كنند كه هدايت يافته هستند».

كسى كه گناه مى‏كند و در طريق هوا و هوس است، اگر چه ايمان هم داشته باشد و اگر چه بعضى از لوازم ايمان را هم بجا آورد، به همان اندازه كه در طريق مخالفت با حق و در طريق هواهاست، تحت ولايت شيطان و جنود اوست و هيچ بعيد نيست كه مشمول همين آيه باشد. و چه بسا در حيات دنيوى خويش از نظر مال و فرزند و ساير امور دنيوى نيز در رفاه و آسايش باشد و براساس گمان نادرست كه خود را هدايت يافته مى‏داند، اين امور را نيز بنفع خويش و تفضل حق ببيند و چنين تصور كند كه قرار دادن اين امور در اختيار او از جانب خداى متعال از باب لطف و عنايت است، در حالى كه اين چنين نبوده و آنچه براى آزمايش به او عطا شده، بلحاظ استفاده وى در طريق گناه و هواها، به ضرر او و در جهت هلاكت او بوده و براى او نقمت باشد و بدون اينكه متوجه شود، در مكر و استدارج افتاده و گرفتار خسران گردد.

در آيات 54 و 55 و 56 سوره مؤمنون مى‏فرمايد: «فذرهم فى غمرتهم حتى حين أيحسبون انما نمدهم من مال و بنين - نسارع لهم فى الخيرات بل لايشعرون» يعنى «بگذار آنان در غفلت خود تا وقت معينى غوطه‏ور باشند. آيا گمان مى‏كنند آنچه به آنان از مال و فرزندان مى‏دهيم، از باب اينست كه مى‏خواهيم خيرها و نعمتها را از هر سو به آنها برسانيم؟! چنين نيست بلكه، آنان شعور به حقيقت امر ندارند».

مصيبت بارتر از همه اينها اينكه، ارباب غفلت با وضعى كه دارند، بحكم غفلت و



|48|

بى‏خبرى، نظر خاصى به اعمال و عباداى كه انجام داده‏اند داشته و طاعتهايشان هميشه در مد نظرشان بوده و در باطن خويش تكيه و اميد بخصوصى به آنها دارند، طاعتها و عبادتهايى كه بجاى خود با توجه به معنى صحيح طاعت و عبادت، نه تنها كارهاى خوبى نيستند بلكه با قطع نظر از بجا آوردن دستور خداى متعال، نوعى خلاف ادب نيز هستند.

از باب مثال: اين نمازى كه ما و همه ارباب غفلت بجا مى‏آوريم و بجا مى‏آورند، از نظر خوبان بجاى خود يك نوع گناه و خلاف ادب است و خوبان چنين نمازى را نفاق و دروغ و دعوى بى‏حقيقت مى‏بينند و همينطور هم هست. آنان هرگز به چنين طاعت و عبادتى راضى نمى‏باشند و از آن شرم دارند و از بجا آوردن اين چنين نمازى وجودشان متزلزل مى‏گردد؛ نمازى كه حركات ظاهرى در آن، درست نقطه مقابل حركات درونى و قلبى بوده و قلب با حركات ظاهرى همگام نيست؛ نمازى كه دعوى محض است و هم‏ء حركات و سكنات ظاهرى و باطنى در غير وقت نماز بر خلاف ادعاهايى است كه در نماز هست؛ نمازى كه يك جمله از آن اينست كه: «اياك نعبد»، يعنى «فقط از تو طاعت مى‏بريم و تويى معبود و مطلوب ما» در صورتى كه از غير او و از نفس خود طاعت برده و غير او معبود و مطلوب دل ماست!! و جمله ديگرى از آن اينست كه «اهدنا الصراط المستقيم» يعنى «خدايا ما را به صراط مستقيم در عبوديت هدايت بفرما» در حالى كه سعى ما در همه ساعات در طريق خلاف و در طريق هوا و شيطان است ؛ نمازى كه يكى از حركات ما در آن عبارتست از «سجده» و ظاهر ما در آن چنين نشان مى‏دهد كه از غير او فرار و بسوى او اقبال مى‏كنيم، آن هم با تذلل و فناء، در صورتى كه قلب ما از اين فرار كاملا بى خبر و بلكه در فرار از حق بسوى اغيار است و شايد درهمان حال هم در اينجا و آنجا و به دنبال اين و آن و پراكنده در واديهاى اغيار باشد، و خلاصه؛ نمازى كه اگر نبود دستور خود خداى متعال، و اگر نبود رأفت و رحمت و عفو او، چندان مطلوب و بلكه اصلا مطلوب نبود و يا لااقل نوعى خلاف ادب بحساب مى‏آمد. و اين، دستور واجب حضرت حق است كه مى‏گويد با همين حال و با همين خصوصيات نيز بايد آن را بجا آورد، وسر اين دستور واجب را آنچنان كه بايد، خود او مى‏داند. اين اندازه براى ما معلوم است كه رأفت و رحمت و عطف خاصى از جانب او در اين بين هست كه به انسان غافل و جاهل هم مى‏گويد: باز بسوى ما روى بياور كه عفو و غفران ما واسع و رحمت ما شامل و بى‏نهايت است.

عدم توجه به سر اين دستور است كه ارباب غفلت را در مغرور بودن به اين چنين نمازها و عبادتهاى ديگر به اشتباه بيشتر انداخته و در نتيجه نظرشان به طاعاتشان معطوف گشته و خيال مى‏كنند از اهل عبادت هستند و عبادتى انجام داده‏اند.

رو مكن زشتى كه نيكيهاى ما
زشت آيد پيش آن زيباى ما


|49|

خدمت خود را سزا پنداشتى
تو لواى جرم از آن افراشتى
چون تو را ذكر و دعا دستور شد
زان دعا كردن دلت مغرور شد
همسخن ديدى تو خود را باخدا
اى بسا كس زين گمان افتد جدا
گرچه با توشه نشيند بر زمين
خويشتن بشناس و نيكوتر نشين
(دفتر اول مثنوى)

حضرت سيد الشهداء حسين بن على صوات الله عليه با آن منزلت عبودى كه داشت و خدا مى‏داند و بس، به تناسب و به اقتضاى مرتبت خويش كه براى ما و امثال ما هرگز معلوم و مفهوم نمى‏باشد، در قسمتى از مناجات روز عرفه‏اش در حالى كه سخت گريه مى‏نمود، مى‏گويد: «الهى من كانت محاسنه مساوى فكيف لاتكون مساويه مساوى و من كانت حقايقه دعاوى فكيف لاتكون دعاويه دعاوى»يعنى «اى خدا، كسى كه خوبيهايش بديهاست، پس چگونه بديهاى وى بدنخواهد بود، و كسى كه حقيقتهاى وى دعويهاى باطل است، پس چگونه دعويهاى بى حقيقت وى، دعوى باطل نخواهد بود».

البته بطورى كه اشاره كرديم، فهم مقاصد عاليه آن حضرت در اين قسمت از گفتار، مانند همه قسمتهاى دقيق ديگر كه در مقام دعا و مناجات دارد، با توجه بر مقام و منزلت آن حضرت، و با توجه بر مقام محمود ولايت مطلقه، براى عقول نارساى ما قابل درك و هضم نيست. همينقدر مى‏دانيم هر مقامى براى خود وظايفى دارد، و گفتار آن حضرت به تناسب منزلت عبودى خود اوست.

عقل جزو از رمز اين آگاه نيست
واقف اين سر بجز الله نيست
عقل را خود با چنين سودا چه كار
كر ما در زاد را سرنا چه كار
(دفتر اول مثنوى)

با توضيحى كه گذشت، متوجه اين حقيقت شديم كه ارباب غفلت و آنان كه بيدار نگشته‏اند، به حقيقت گناه و به بزرگى آن، و خطر فوق تصور آن، آگاهى ندارند، و اين، يقظه و بيدارى است كه چنين آگاهى و شناختى را به دنبال خود مى‏آورد و انسان را وادار به تطهير خود از گناهان گذشته و حال و آينده، و اجتناب سخت از گناه و جرم مى‏كند. يقظه در مراتب مختلف، حقيقت گناه و جرم در درجات مختلف و در منازل متنوع را براى سالك مى‏شناساند و خطر آنرا در هر مرحله‏اى معلوم نموده و به دورى از آن وادار مى‏كند.

به اين قسمتت از بيان حضرت سيد الاولياء على بن ابيطالب صلوات الله عليه توجه نموده و دقت مى‏كنيم: «طوبى لنفس ادت الى ربها فرضها، و عركت بجنبها بؤسها، و هجرت فى‏الليل غمضها، حتى اذا غلب الكرى عليها افترشت أرضها، و توسدت كفها، فى معشر أسهر عيونهم خوف معادهم، و تجافت عن مضاجعهم جنوبهم، و همهمت بذكر ربهم



|50|

شفاهم، و تقشعت بطول استغفار هم ذنوبهم، أولئك حزب الله ألا ان حزب الله هم المفلحون» (نهج البلاغه فيض، جزء پنجم، ص 965) يعنى «خوشا نفسى كه آنچه را از پروردگارش بر او واجب گرديده اداء كند، و به سختيها و مجاهدتها متحمل باشد، و در شب خواب خود را ترك بنمايد، و آن وقت كه خواب بر او غلبه نمود زمين را فرش و دست خويش را بالش قرار دهد، در آن جمعى كه خوف بازگشت بسوى خدا چشمهاى آنان را شبها بيدار داشته است، و پهلوهاى آنان از خوابگاههايشان دور گشته است، و لبهايشان آهسته به ذكر و ياد پروردگارشان مشغول شده است، و بر اثر طول استغفار و توجه به گناهان و تعمق در آنها، گناهان و جرايم آنان در

نظرشان بزرگ و بزرگتر و افزون و افزونتر گرديده است. آنان هستند حزب خداى متعال، و حزب خدا همانهايند كه نجات يافتگانند».

خواجه عبدالله در منازل السائرين در اين زمينه مى‏گويد: «و الثانى مطالعة الجنابة و الوقوف على الخطر فيها، و التشمر لتذاركها، و التخلص من ربقها، و طلب النجاة بتمحيصها» يعنى «و امر دوم از يقظه، مطالعه جنايت است، و وقوف بر خطر در آن، و سرعت براى چاره كردن آن، و رهانيدن خود از بند آن، و نجات جستن با دور كردن و كنار زدن آن».


سوم: از آثار يقظه، تعظيم حق است

با حصول يقظه، و با بيدار شدن از غفلت، به اندازه‏اى كه پرده‏هاى جهل و غفلت از ميان برخاسته، و به تعبيرى، به اندازه‏اى كه يقظه حاصل شده، معرفت حق نيز كاملتر گشته و در نتيجه، عظمت حق هم نسبتا جلوه بيشترى در قلب سالك داشته و جانب حق و ساحت قدس او را در حد خويش بسيار بزرگ و برتر مى‏بيند.

البته منظور اين نيست كه در همان قدم اول، يعنى با حصول يقظه ابتدايى در اول سلوك، عظمت حضرت حق براى سالك مبتدى در حدى كه براى سالك در منازل عاليه سلوك مشهود و معلوم مى‏شود، شناخته شده و سالك مبتدى نيز همانند يك سالك وارسته و كامل، از تعظيم حضرت حق و از آثار و لوازم آن و از وظايفى كه به دنبال خود مى‏آورد، برخوردار مى‏باشد. منظور اينست كه با حصول يقظه ابتدايى به تناسب يقظه‏اى كه حاصل شده، سالك از تعظيم حق و از آثار و لوازم آن برخوردار مى‏گردد.

در بيان ديگر، هر چه پرده‏هاى جهل و غفلت، و اوهام و خيال، و بالاخره حجب بر طرف شود، جلال حضرت حق و عظمت او، و علو ساحت قدس او بيشتر معلوم گشته و در درجات مختلف، آثار و لوازم، و احكام و وظايفى را براى سالك پيش مى‏آورد. و اين امر در يقظه ابتدايى هم هست وليكن به تناسب آن. و اين همان تجلى مقام ربوبى با صفات جلال است كه بلحاظ تربيت سالك، و بلحاظ تأديب وى با آداب لازم و تطهير وى از آنچه بايد تطهير



|51|

گردد، از قدم اول سلوك براى سالك پيش مى‏آيد و در قدمهاى بعدى و منازل مختلف سلوك نيز به تناسب آنها و درجات و مراتب به تحقق مى‏رسد.


تبليغات