
جلسۀ هشتم/1: راه های رسیدن به بیداری الهی
وقتی مشعل وجود انسان را مشتعل می کنند و اصطلاحاً بودش را آتش می زنند و حال و هوای دیگری پیدا می کنه و این حال و هوا جز برای اهلش ممکن نیست . هر چی هم تعریف کنیم تا اهلش نشه کسی چیزی را متوجه نمی شه . حالا بگه آقا در عشق می سوزم میگه جمعش کن . میگه حالم یه حالیه دوست دارم بشینم ساکت باشم و فکر کنم . دوست دارم بی اختیار گریه ام می گیره . اگر کسی اهلش نباشه می گه تو باید بری روانشناسی . ولی اگه اهلش باشه می گند بوی عشق به مشامش خورده .
بندهٔ خدایی فکر می کنم اگر اشتباه نکنم آسید ابوالحسن......اصفهانی در جوانی ایشون قلبش درد گرفته بوده و به خودش می پیچیده . پدر مادرش این طرف اون طرف می برندش دکتر خوب نمی شه . تا اینکه می برندش نزد یک طبیب حاذق . چقدر خوبه وقتی انسان وارد هر کاری میشه سرآمد اون کار بشه . اوسای اون کار بشه . واقعاً توفیقیه . و در هر رشته ای که می ره سعی کنه که تا اون آخرش را بره . 60 میلیون ایرانی کارشناسند و در هر چیزی که بپرسی تخصص دارند و در مورد هیچی هم اطلاعی ندارند . متاسفانه . یک خانمی چند وقت پیش فوت شدند به نام پرفسور آن مری شین . ایشون یک عارف غربی بودند و علاقه داشتند که روی کتب ایرانی کار کنند . حالا اینقدر ما الگو های بزرگی چون فاطمهٔ زهرا داریم که اگه کل خوبی های هستی را جمع کنیم یک سر سوزن وجود فاطمهٔ زهرا نمی شه . بدون تعصب شیعه بودن می گم . اینها جدای از هستی هستند . حالا اینکه اسم ایشون را می برم . ایشون صحبت جالبی دارند . از ایشون پرسیدند راز موفقیتت چیه ؟ گفته بود من این طرف اون طرف نمی پرم . یک چیزی را می گیرم و دنبال می کنم ، تا آخر . من سی سال روی کتاب کشف الاسرار میبدی کار کردم . حالا یه دور که مولانا می خونم می گم ما جزء مثنوی شناسانیم . یه شعر که بگم ؛ ما شعرا... . یه خواب که ببینم ما عرفا .... دو تا واحد درسی که پاس کنیم ما علما . دو تا ضرب ضربا که یاد بگیریم ما ادبا . اینم ضعف انسانه .
ایشون گفت سی سال روی کتاب کشف الاسرار میبدی کار کردم و تصور می کنم باز هم جای کار داشته باشه . حالا ما چقدر مدعی اسلام و شیعه هستیم چه قدر روی قرآن کار کرده ایم ؛ شاید روز قیامت باید جواب آن مری شین ها را هم بدیم . یک کتاب کشف الاسرار جامع عرفانیه . البته در برابر قرآن عددی نیست . در هر صورت اینکه صحبت ایشون یک جملهٔ بسیار جالبه و اون اینکه و قتی انسان چیزی را دنبال می کنه . روی یک چیز تمرکز باشه و روی یک چیز حرکت بکنه و بره جلو . تنها اشکالی که داره مسئلهٔ تخصصی پیش میاد و اینکه انسان تک بعدی می شه . در عین حالی که انسان روی یک فرضیه و علم و رشته سرمایه گذاری می کنه فقط باید مواظب باشه که جامعیت خودش را از دست نده . جامعیت هم دلیل این نیست که ما بخواهیم متخصص ( هر علمی ) بشیم . مثلاً اگر زندگی نامهٔ ابن سینا را مطالعه بکنید ؛ از حکمت الهی و سیاست متون و هیئت و موسیقی و نجوم و علم پزشکی و اصول وفقه و ... حالا یا فارابی و علمای قدیم . ولی الآن دنیای علم اونقدر ریز شده و اونقدر مسائل تخصصی شده که یکی از دوستان تعریف می کرد که : در مورد گوش راست و گوش چپ . چشکم راست و چشم چپ هم تخصص داره . شاید از دیدگاه منو شما ساده باشه . ولی سیستم های عصبی چشم چپ و رات متفاوتند و فرق می کنه . هر چه بشر جلوتر می ره میبینه الله اکبر این دایرهٔ هستی چقدر پیچیده است . دوتا خواهر دوقلو بودن که به هم چسبیده بودند به نام لاله و لادن . انسان تو هر سوراخ موشی هم نمی تونه دست بکنه . بعضی ها وقتی خیلی عالم می شن . به یک نتیجه ای می رسند و اون اینکه فرضیه هاشون را محکم نگند . یک اهل دلی برای ما تعریف می کرد . که در روضه ای رفتیم که روز آخر بریون می دادند . و چند تا از علما هم نشسته بودن .و از بس جمعیت زیاد بوده گفته بود که آقا یه کمی کمتر بذار . چون مردم دارند میان . منو شما اگه اهل عبرت نباشیم . میگیم خب جمعیت زیاد شده و به قول قدیمی ها می گند آبشو باید زیادتر کرد . ولی می گن بنده خدایی نشته بود و دستی به ریشش کشید و گفت عجب حرفی می زنه ؟! تو اون فرضیه های علمی وقتی انسان داره می شنوه که نظریات بعدی هم دارند میان آقا یه کم مایه را کم بگیر . در عالم علم این است و جز این را نیست نداریم . در عالم عرفان هم همینطور . چون ما صحبت از متغیر هایی می کنیم که که هر لحظه در حساب و دیفرانسیل .....در حال حرکتند به طور نسبی دائماً در حال تغییر هستند . اینه که این دوتا را که می خواستند جدا کنند فرضیهٔ تمام دانشگاه ها و اکیپ علمی بر این بود که دو تا مغزند و راحت یه خط میگذاریم وسط و جداشون می کنیم . بعد که یه کمی رفتند جلو و جمجمه را شکافتند دیدن ای داد بیداد تمام این دو مغز به صورت عصبی ارتباط بسیار قوی دارند . دو تا مغزند ولی در اصل یک مکانیزم مغزی است و خبرش را که شنیدین که هر دو فوت کردند . الان دیگه افق علم خیلی ادعا می کنند . بعضی ها می گند آقا امام زمان با این همه علم چه جوری ظهور می کنن ؟! اینها احتمال موفقیت را بالای 50 درصد می دونستند که دست بردند . نتیجه عدم موفقیت بود . صحبت اینه ؛ من نمی خوام عقل بشری را پایمال کنم و نمی خوام تمام تحقیقات درنیا را در علم جریحه دار کنم . ولی یک واقعیت هست و اون اینکه قبول کنیم که ما یک بشر ضعیف هستیم . اونهایی که سرشون را در نمازشون روی مهر می گذارند می گند : ارحم عبدک الضعیف الذلیل خاضع فقیر بائس مسکین مستکین مستجیر... خدایا هر چی بگی من همونم .. من دربدرم ....اونها به یک افقی رسیدند .
اون کسی که میگه من اگه خدا را بتونم زیر تیغ جبرآئین خودم جراحی بیبینم ؛ این آدم خیلی ضعیفیه این تفکر ، تفکر خیلی ضعیفیه . این خدایی که این می گه به درد خدایی نمی خوره .
وقتی انسان تفکراتش را متمرکز بکنه و روی یک موج حرکت بکنه انسانه موفقیه . انسانی که بخواد الهی بشه باید همه چیزش الهی بشه . وقتی به انسان یقظه می خوره حالتش متفاوت می شه .. بعضیا این حال را نمی فهمن و وقتی هم براشون توضیح می دیم میگن نمی فهمم البته اونایی که خیلی انصاف داشته باشن و اونهایی که انصاف ندارن می گن این یه کمی ... جابه جا شده . فازاش کار نمی کنه .
هر آنکسی که نیست در این حلقه به عشق
برو به فتوای من نمرده نماز کنید
وایسید براش نماز میت بخونین . انسان زندست ولی یه میته که داره راه می ره . یعنی تا زمانی که انسان به انجذاب الهی واصل نشود و تا به نفحات و لمعات الهی متصل نگردد یک انسان ضعیفه و یک انسانیه که هنوز گرد خودیت خودش داره می چرخه . زمانی که یقظهٔ الهی شد دیگه خودش تو در راه پای نه و هیچ مپرسه .
یک بچه ای اومده بود پیش پدرش گفته بود : پدر این قوهٔ جنسی و شهوتی را برای من یه توضیحی بده ! گفته بود چند سالته . گفته بود 13 سال . گفته بود 2 سال دیگه صبر کن پسر ؛ خودت خود به خود می فهمی . احتیاج به تعریف من نداره . حالام هرچی بخوام برات بازش کنم و بگم که این چه حاتیه . چه قوه ایه . مکانیزمش چیه . آثارش چیه ! نمی تونم بگم . ولی وقتی به سقفش رسیدی خودت خود به خود می فهمی .
انسان تا زمانی که به نور یقظهٔ الهی نرسیده همینه . دور از اون حاله . میبینه انسانهایی که دیوانه وش و مجنون وار و شیدا زندگی می کنن . بی قرار عشقن بی قرار یارند ولی فکر می کنه که اینا چرا همچین می کنن .
طرف که سینه زن ماهری بود شب جمعه اومده بود در جلسه میقات اهل دل غش کرده بود . بلند شده بود گفت : ای داد بیداد اینا هنوز دارن سینه می زنن . داستانه عشق با عقل که قایسه اش می کنی میره زیر سوال . آخه چقدر سینه ؟! چقدر گریه ؟! ولی وقتی حالی ایجاد ی شه دیگه مستیه . دیگه اونجا عقل و فهمی حاکم نیست . یکی از دوستانمون خدا حفظش کنه . ترک با حالیه . ایشون در تهران شاگرد حضرت علامه طباطبایی بودند . بیشتر با ایشون دوست بوده و شاگرد آسید هاشم حداد بوده . ایشون دههٔ محرم که می شه روز تاسوعا عاشورا دیوونه می شه . یکدفعه یک کفن می پوشه و میره تو شیشه و این طرف و اون طرف . می گیرنش . حال و حواسش به هم می خوره . فردای اون روز تا که بلند میشه دوباره هوش و حواسش برمی کرده . هرچی بهش می گن دیروز رفتی تو این شیشه دیروز رفتی تو این آتیشا دیوز اینجور شد دیروز اونجور شد باور نمی کنه .
یکی از دوستان تعریف می کرد که در هند رفته بودیم . محرم بود . دیدیم جایی شیعه ها دارند سینه می زنن . اومدیم ما هم بریم . وقتی رفتیم در را باز کردن . طرف اشاره کرد فاخلع نعلیک یعنی کفشاتونا در بیارین . کفشا را در آوردیم اومدیم بریم تو دیدیم انگار حرارت خیلی بالاس . نگاه کردیم دیدیم سنگ ریزه و ریگ و اینها ریختن و چند تا از این کپسول هایی که قیر را داغ می کنن .... دور تا دور جلسه گذاشتن . و همه روی این ریگ های داغ ایستادن و حسین حسین می گن ! بعد گفت ما هم یواشکی ، کفشامونا که گرفته بودیم دستمون اینطرف اونطرفمونا نگاه کردیم و اومدیم بریم یه هندی صدامون زد کجا میری گفتم کار دارم باید برم گفت : مگه شیعه نیستی . گفتم بله . گفت برو رو سنگا . گفتم نه شیعه نیستم . پا گذاشتم به فرار . گفتم اگه من برم رو این سنگ ها تا دو سه سال تاولش خوب نمی شه .
صحبت اینه که انسان باید به اون حال برسه تا بفهمه . اینکه امام خمینی ره می فرماید انکار عرفا را نکنید . یعنی همین . چندین جا در کتب مقدسشون نوشتند که اگه نمی تونید بفهمیدشون اونها را رد نکنید . عالم عشق یه عالم دیگس . عالم معنا یه عالم دیگس .
در کنگرهٔ علامه طباطبایی یه بنده خدایی اومده بود پشت بلنگو گفته بود که :
همین گویم و گفته ام بار ها
بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی است در کیش مهر
برون اند زین حلقه هشیار ها
یکی بهش گفته بود آقا بیا پایین دیگه نخون . گفته بود آقا این شعر مال علامه است . گفته بود مال هر کی می خواد باشه بیا پایین و دیگه نخون .
نمی فهمد و می گوید بقیه هم نباید بفهمد . متاسفانه بعضی ها هستند که تنها تا اون درجهٔ فهمشون را قبول دارند .
ابن سینا می فرماید : ( چقدر زیباست که آدم این جملات را به خاطر بسپاره ) هر چیزی را که بهش شک کردم و واقعاً نفهمیدم با اینکه من شیخ الرئیسم با اینکه به عقل فعال رسیدم با اینکه عرفان و فهم و درکم بالاس ؛ چیزی را که نتونستم بفهمم را می گم ممکن است اینطور هم باشد .
ولی بعضی ها اینطور هم نیستند . میگه بیا پایین آقا . یعنی من نمی فهمم هیچکس هم دیگه نباید بفهمه . یعنی من مستی و عشق و بیداری و هشیاری سهو سکر و محو و فنا و وصال را درک نمی کنم باید هیچکس دیگه هم درک نکنه . اینجاست که اصطکاک تفکرات شروع می شه . اینجاست که درگیری های افکار شروع می شه . اینجاست که می گه من می فهمم آقا بشین نشین و... .
یه بارابوعلی سینا را گرفتند کتکش زدند واستادش گفت اینجا را داری اشتباه میکنی تو بیجا می کنی . تو الآن داری بیشتر از استادت می فهمی . گرفت فلکش کرد .بو علی به پدرش گفت : امروز کتک خوردم به دلیل اینکه بیشتر از استادم فهمیدم .
در قرن 21 اینطور نباشید . اجازه بدید به این افکارها که رشد پیدا بکنند . اگه ما واقعاً هویت داریم به مردم اجازه بدیم تا صحبتشون را بکنند . قرن 21 و هنوز ترور شخصیت . قرن 21 و اِ اینا که انجورین اونا که اونجورین و ... اجازه بدهید .
یکی از آثاری که نور یقظه به انسان می زنه . همینه که فکر انسان باز می شه . اگر بین احوالات آنهایی که به انجذاب الهی رسیدن و اونهایی که متنبه به انتباه الهی گشته اند نگاه بکنین می بینید چون اهل دله و اهل فهمه با اینکه سواد زیادی هم نداره ولی خیلی کشش فهم داره . می فهمه . چوپانه ( من به چشم خودم دیدم ) ولی هرچیزی که بهش می گفتی را درک می کرد . می فهمید .و لمس می کرد . طرف تو بیابونه . هیچ چیزی را ندیده . از پلاستیک و اینا بدش می یومد . ساده زندگی می کرد . ولی وقتی صحبت می کرد . می دیدی که تو را می فهمه درک می کنه . ولی این قید هایی که منو شما داریم اونا هیچیش را نداره .